تبليغاتX
این روزها...

این روزها...

روزهایی که بی تو می گذرد/گرچه با یاد توست ثانیه هاش/آرزو باز می کشد فریاد/در کنار تو میگذشت ای کاش..

و اما عشق،

محبتی ست

              که ندانی علتش چیست؟!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:33 توسط رها|

گذاشته ام جلوی رویم...

و تند تند تایپ می کنم... حالم خوب نیست...

صدای یک آهنگ قدیمی... یک آهنگ سنتی قدیمی...

کنار در باز ایوان... نشسته روی مبل... قفس فنچ های بازیگوش کنارم... و گاهی نسیمی ملایم که بی اجازه وارد اتاق می شود....

هنوز نمی دانم... که وقتی خوب نیستم... آهنگ حالم را بهتر می کند ؟؟ یا بدتر؟؟

اینکه گریه ام می اندازند این آهنگها... خوب است یا بد؟؟

چه کسی می داند که این گریه آرام ترم می کند یا دلشکسته تر؟!!!!

 

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 19:1 توسط رها|

عید تمام شد...

تعطیلات خوبی بود الحمدلله...

کمی آرامش گرفتم و شاد شدم...

ولی این روز ها

خیلی فکر می کنم

به این که سال گذشته این موقع چه حالی داشتم؟!

کجا بودم؟

با چه کسانی بودم که حالا نیستم؟

و با چه کسانی نبودم که حالا هستم؟

به زمان... و عبورش... و اتفاقاتی که می افتد از این تاریخ تا تاریخ بعدی...

خیلی فکر می کنم!!!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 12:34 توسط رها|

چقدر عوض شده ام!

چقدر روزهای این دنیا می گذرد و "تو" دیگر "تو" نیستی!

"تو"یی که همیشه بودی...

یک حرف! یک اتفاق! می تواند زمین تا آسمان تو را عوض کند، و"تو" دیگر آن "تو"ی همیشگی نباشی...

من!

"رها"ی این روزها!

اصلا "رها"ی آن روزها نیست...

نیستم...

و این که نیستم را دوست دارم! دوست تر دارم...

 

+دیروز، نام کسی را شنیدم که آرامش روزهای پیش از اینم بود و تلاطم روزهای بعدش!

و دیروز هیچکدام...

خنثی خنثی... 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 20:58 توسط رها|

آواز خوش هزار تقدیم تو باد...

                                سر سبز ترین بهار تقدیم تو باد...

گویند که لحظه ایست روییدن عشق...

                               آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد...  

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 13:21 توسط رها|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 21:44 توسط رها|

خواب هایم را دیگر دوست ندارم!!

تکرار اتفاقاتند،

قبل یا بعد از وقوع واقعی شان....

زیادند!

و تلخ...

بیشترشان البته-نه همه شان-

خسته ترم میکنند.

پریشان ترم...

دیگر دوستشان ندارم

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 17:2 توسط رها|

از اول اول شروع می کنم!

جای اسمت علامت تعجب گذاشته ای!!! که بدانی هنوز یادم هست، که بوده ای؟ یا اینکه بگویی خودت بهتر میدانی که ام...

یادم هست! تمام حرف ها ونشانه ها و کد ها را...

هر بار حرف زدن را...

آدمیزاد دیوانه را....

همه اش را یادم هست!

حتی فکر از روزهای اول، این روزها را!

فکر با هم بودن... فکر وبلاگ مشترک داشتن،حتی!

و حالا...

هنوز هم یادم هست

و

هنوز هم نمی دانم چرا!!!!!.................

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 21:25 توسط رها|

خسته از تکرار واقعه ها

خسته از هرآنچه هست، هر آنچه می شود

و حتی خسته از هرآنچه بوده... همان خاطرات قدیمی!

همان هایی که که اگر نباشند دلتنگی و اگر باشند، ویران!

خسته از همه چیز

نه!

شاید خسته از هیچ چیز

و فقط خسته از تو....

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 21:1 توسط رها|

سخن از مهر من و جور تو نیست،

                          سخن از متلاشی شدن دوستی است

                                                       وعبث بودن پندار سرور آور مهر

 

                 آشنایی با شور...

                                       و جدایی با درد....

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 21:53 توسط رها|


آخرين مطالب
» عشق
» اشک...
» زمان
» آرامش،تلاطم،هیچکدام
» بهارانه
» از دورترین خاطره تا نزدیکترینشان
» خوابهایم
» برای تو
» خسته
» عبث بودن پندار سرور آور مهر....
Design By : Pichak